اولین تجربه ی آتلیه نخودچی . . .
مامان خاطره و بابا بهنام توی این 9 ماه با همه ی سختی ها و فشارهایی که داشتن لحظه های شیرینی رو بخاطر وجود تو پاره ی تنشون تجربه کردن
به نظر من که خیلی زود گذشت شاید بخاطر اینکه خدا رو شکر دوره ی بارداری راحتی داشتم و خیلی اذیت نشدم
ولی واقعا دلم برای لگدای ریز و درشتت, سکسکه کردنت تو شکمم و شنیدن صدای گلوپ گلوپ قلب مهربونت تنگ میشه عزیز دلم
اما خب از طرفی خیلی هم بیقرارم تا روی مثل ماهت رو هرچه زودتر ببینم و تو بغلم بگیرمت ![]()
ناگفته نماند اگه این دوران برای ما راحت بود چون شما نخودچی نمکی ما هم خیلی دختر خوبی بودی و خوب با ما همکاری کردی ![]()
تمام اینا رو گفتم تا بدونی این دوره ی 9 ماهه از زندگیمون برای منو بابایی پر از خاطره بود و تصمیم گرفتیم برای موندگار شدن حس این خاطرات به آتلیه بریم و چند تا عکس خوشگل برای یادگاری از این دوران شیرین داشته باشیم ![]()
البته قرار بود در حد 4-5 تا عکس باشه ولی خانوم و آقای عکاس انقدر ژست و فرم های خوشگلی پیشنهاد میدادن که فکر کنم انتخاب کردنشون خیلی سخت بشه و مجبور شیم خیلی بیشتر چاپ بگیریم ![]()
فکر کنم شماهم مثل ما عاشق عکس و عکاسی باشی آخه موقع عکس گرفتن همچین تکون میخوردی که ما فکر میکردیم توهم داری اون تو ژست میگیری وقتی بابایی دستش رو برای پزیشن روی شکمم میذاشت شما کلی لگد بارونش میکردی تا حدی که یه جاهایی من و بابایی وسط عکس گرفتن خندمون میگرفت و نمیتونستیم خوب ژست بگیریم ![]()
اینم عکس شکم قلنبه مامان خاطره تو این روز به یاد موندنی ![]()



اولین تجربه ی آتلیه نخودچی . . .
